تبليغاتX
بیا تو ...قشنگه
یه عالمه مطلب جالب

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:29  توسط  آیدا  | 

پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد .

-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید.

-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده


-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره

-- زن مثل ……………

پسر فریاد کشید: مواظب باش داره می سوزه …

پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت: خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:21  توسط  آیدا  | 

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط  آیدا  | 

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:19  توسط  آیدا  | 

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر.مي خواهي ازدواج كنيم Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:18  توسط  آیدا  | 

گاهی فکر میکنم اونقدر تو زندگی گیر کردم که یادم رفته چرا زندگی میکنم و آدمهای اطرافم اونقدر غریبه میشن که گاهی نمیشناسمشون . تو دنیایی که همش خیانت می بینی و دروغ و ریا چه جوری میشه زندگی کرد. نسل مثلا جوون جامعه شدن یه مشت دختر پسری که اصلا خودشون هم نمیدونن چی میخوان پسرا دنبال دخترا و دخترا دنبال پسران و در عین حال از هم فرارین. دخترای جامعه من فکر میکنن منتهای خوشبختی دنیا تو برداشتن روسری شونه . و سعی میکنن اونقدر دخترونه رفتار کنن که دل یه پسر رو بدزدن و تو این هدفشون هم مرتبا از هم سبقت می گیرن . و پسرهای جامعه میخوان اوقات فراغتشون رو با دخترا پر کنن و آخر سر با یه دختر چشم و گوش بسته از همه جا بی خبر ازدواج کنن . توجیه منطقی رفتارشون اینه که اگه دخترا نخوان اونا هم طرف دخترا نمیرن ولی ای کاش منصف بودن و میدونستن دخترا محکوم به خوب بودن نیستن و گاهی رفتارهایی که از دخترا می بینیم واسه اینه که از این محکومیت وحشتناک به مریم مقدس بودن فرار کنن. خدای من تو دانشگاهها داره چه اتفاقی می افته آرایش های عجیب و غریب رفتارهای زننده ای که بعضی ها انجام میدن گاهی آدم رو متاثر میکنه . گدایی توجه حالم رو بهم میزنه . ما نجابت پسرانه و قداست دخترانه مون رو کجا جا گذاشتیم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:2  توسط  آیدا  | 

خدایا کمکم کن هر کسی را دوست ندارم و همیشه ارزش همه را بسنجم

هر کس از باغ و بهار پنجره برایم گفت دلم را به تاراج نبرد

خدایا به من فرصت بده دوست بدارم و دوست داشته شوم

گاهی به ملاقات دلم بیا به پنجره تلنگری بزن و حتی اشک را به چشمانم بخوان تا تو را صدا کنم که میدانم بسیار فراموشکارم

خدایا دل ساده ام را تنها نگذار که بی تو راه را نخواهم یافت

و بی تو بهار به قلبم پا نخواهد گذاشت

میدانم

میدانم دوستم داری به یادم بیاور دوستت داشته باشم بی هیچ توقعی

خدایا من بسیار کوچکم و تو بسیار بزرگ

من کوچک را زیر سایه بزرگیت و ذر قلبت همیشه نگهدار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:5  توسط  آیدا  | 

روی بال پروانه ها کشیدمت توی گوش قاصدکها اسمت را زمزمه کردم تمام قطره ها ی بارن را به یاد مهربانیت بوسیدم و دلم را در حصار نگاهت حبس کردم .

تو آن مهربانترینی که معنایت محبت است و صدایت تبسم شاپرک ها که دلم را به بازی گرفته تو عشق را باور کن و من به این تبلور عاشقانه نگاهت سوگند یاد میکنم هیچگاه عشق را جز با تو معنا نکنم .

در میان گلهای صورتی باغچه عشق به انتظارت میمانم و چه بیایی و چه نه دلم را پیشکش قلب آسمانیت میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:28  توسط  آیدا  | 

روی بال پروانه ها کشیدمت توی گوش قاصدکها اسمت را زمزمه کردم تمام قطره ها ی بارن را به یاد مهربانیت بوسیدم و دلم را در حصار نگاهت حبس کردم .

تو آن مهربانترینی که معنایت محبت است و صدایت تبسم شاپرک ها که دلم را به بازی گرفته تو عشق را باور کن و من به این تبلور عاشقانه نگاهت سوگند یاد میکنم هیچگاه عشق را جز با تو معنا نکنم .

در میان گلهای صورتی باغچه عشق به انتظارت میمانم و چه بیایی و چه نه دلم را پیشکش قلب آسمانیت میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:27  توسط  آیدا  | 

خدایا، مرا ببخش اگر شعرهایم به عشق تو سروده نشد ، مرا ببخش اگر برای خودم خوشحالی کردم بی آن که به مرغ عشق های زخمی دانه بدهم.از تو مهربان تر کسی را نمی شناسم تا روشنایی هر تیرگی ام باشد. وقتی چتر رحمتت را برای باران گناهانم گشودی ، چقدر شرمگین شدم که تو را فراموش کرده بودم.

خدایا ! از خودم گله دارم. دعاهایم ، نیازهایم ، همه چیز ، خیلی زود از خاطرم می روند ، نمی دانم چرا یادم نمی ماند آنچه امروز در دستم است ، دعای دیروزم بود.چرا از خاطرم می رود زندگی ام دائم در حال تغییر است و اگر داشته هایم را شکر نکنم ، ممکن است فردا در دستم نباشند. پروردگارا ! تو یاری ام کن اینقدر فراموشکار نباشم و به چشم بر هم زدنی زبان به گلایه نداشتن ها نگشایم و کمی شاکرتر باشم.
     
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:25  توسط  آیدا  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:23  توسط  آیدا  | 

دلم براي خنده ها وشيطنتهاي كودكيم تنگ شده است.
دلم براي باغچه،براي گلدانهاي شمعداني و براي پيچك سمجي كه به ديوار چسبيده است تنگ شده است.
دلم براي درخت بادام كوهي كه استوار بر قله كوهي چشمان مسافري را جذب مي كند تنگ شده است.
دلم براي زردي طلوع، قرمزي غروب، آبي دريا و سبزي دشت تنگ شده است.

گاهي بي بهانه آزرده ام كسي را كه نبايد
گاهي بي بهانه مهر نورزيدم به كسي كه بايد
گاهي بي بهانه متلاطم كردم دريايي را كه نبايد
گاهي بي بهانه محبت نكردم به دلي كه بايد
گاهي بي بهانه نگه نداشتم آرامشي كه بايد
گاهي بي بهانه مناجاتي نكردم كه بايد

دلم براي اين دلتنگي ها تنگ شده است.
دلم براي خدا تنگ شده است.

 
         
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط  آیدا  | 

هیچوقت نگو با بخشیدن کوچیک میشم چون اگه واقعا اینجوری بود خدا اینقدر بزرگ نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:17  توسط  آیدا  | 

همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.

در بن بست راه آسمانها باز است پرواز را بیا موز.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:41  توسط  آیدا  | 

یه فایل صوتی کم حجم و جالب  (دعای قبل از عرق)             دانلود        
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:24  توسط  آیدا  | 

یه آهنگ  زیبا و خنده دار آواز یه معتاد        دانلود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:21  توسط  آیدا  | 

 چند تا از عکسهای زیبای گوگوش             

دانلود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:35  توسط  آیدا  | 


فائقه آتشین ملقب به گوگوش در 15 اردیبهشت(در شناسنامه 18 بهمن 1328)1329 در خیابان سرچشمه تهران از پدر و مادر آذربایجانی كه از مهاجران آذربایجان شوروی سابق بودند متولد شد.

در سن دو سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند . گوگوش یك برادر تنی كوچكتر داشت كه در سن 24 سالگی براثر رماتیسم قلبی درگذشت و سه برادر ناتنی ازپدرش و یك برادر و یك خواهر ناتنی از مادرش كه بعد از جدایی با یك مر دكلیمی ازدواج كرده بود دارد. درهمسایگی آنها یك خانواده ارمنی زندگی می كردند كه او را ازكودكی با نام گوگوش صدا می زدند ، با اینكه گوگوش اسم مردانه ارمنی است اما این اسم برای همیشه ماندگار شد و بعدها كه اوكار هنری را شروع كرد همین اسم را روی خودش گذاشت.

پدر او صابرآتشین دركار نمایش بود و در آن سالها در سقاخانه ها برنامه اجرا می كرد در سالهای كودكی ، گوگوش همراه پدرش به محل كار او می رفت وتا سه سالگی همكار پدرش در عملیات آكروباتیك روی صحنه بود . در سه سالگی شیرین زبانی و استعداد زیادی از خودش نشان داد كه چگونه می تواند كارآوازه خوانان و رقصندگان حرفه ای را تقلید كند وكم كم در برنامه های پدرش نقش اصلی را پیدا كرد و دو برابر پدرش دستمزد می گرفت. گوگوش در سن 8 سالگی كارخوانندگی را در برنامه های « صبح جمعه رادیو ایران » شروع كرد پس از آن در سنین نوجوانی شروع به اجرای برنامه دركاباره های بزرگ تهران كرد. اولین كاری كه به طور مستقل اجرا كرد ترانه« قصه وفا» ساخته« پرویزمقصدی » بود. دراوخر دهه پنجاه همراه باگسترش استفاده از تلویزیون و برنامه های موسیقی و رقص ، فضای جدیدی برای هنرنمایی های گوگوش بوجودآمد و او از این طریق توانست به مشهورترین خواننده آن دوران تبدیل شود. دامنه شهرت گوگوش و محبوبیت او خیلی سریع از مرزهای ایران گذشت و دركشورهای فارسی زبان دیگر مثل افغانستان و تاجیكستان محبوبیت زیادی پیدا كرد. برای خیلی از مردم و علاقمندان در این كشورها گوگوش یكی از برجسته ترین سمبل های هنرایرانی و هنرمندی بودكه راه را برای شناسایی دیگران بازكرد. در دوران پربار اما كوتاه فعالیت های حرفه ای گوگوش درعرصه موسیقی پاپ در ایران او با ترانه سرایان و آهنگسازان متعددی همكاری كرد كه اكثرآنها شاید بهترین آثارخود را به زبان گوگوش و با كمك خلاقیت و توانایی های ویژه او توانستند به آهنگ های به یادماندنی تبدیل كنند.« واروژان ، پرویزمقصدی ، جهانبخش پازوكی ، حسن شمائی زاده ، شهریارقنبری و ایرج جنتی عطائی » هریك دوره ای كوتاه یا بلند اما بسیار موفق از همكاری با گوگوش را تجربه كرده اند.

گوگوش بعد از انقلاب ازصحنه هنر دور شد و با وجود همه فشارها و شایعات ازایران خارج نشد و حتی یكبار نیزكه برای دیدن فرزندش كامبیزقربانی از ایران خارج شد ولی مجددا به ایران بازگشت تا اینكه در سال 1379 بعد از22 سال سكوت ، اولین كنسرت خود را در ترنتوای كانادا به روی صحنه برد و با آلبوم« زرتشت » شعری از« نصرت فرزانه » و آهنگی از خود گوگوش وگیتار« بابك امینی» به عالم هنر بازگشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 13:22  توسط  آیدا  | 

من واژه ی غریبی به نام عشق را نمی شناسم و فکر می کنم آدمها محکومند به دوست داشتن چیزهایی که در کنارشان هستند .

به عشق های بی سروته امروزی هم اعتقادی ندارم . این خودخواهی آدمهاست که می خواهند صاحب چیزی شوند که فکر می کنند بی نظیر است و خودخواهانه سعی دارند به خود بقبولانند که محبوب هستند همه در گیرودار این زمانه شلوغ دنبال آرامشی هستند که با واژه ای به نام عشق آن را تفسیر می کنند .

بعضی وقتها به هم عادت می کنیم ، به هم دل می بندیم و نگران  می شویم و چشمها به راه آدم هایی که می شناسیم و از ابتدای تولد یاد می گیریم که دوستشان داشته باشیم خیره می ماند .

در این کوره راه آشفتگی دستها نیازمند وجود کسی است ؛ کسانی که ما فقط به این خاطر که کاری برایمان انجام می دهند و به آنها نیازمندیم کنارشان می مانیم و غربت سرد دستهایمان را به آنها می سپاریم .

من تا زمانی که صدای قلبم را نشنوم حقیقت عشق را نمی فهمم . من منکر وجود قلبهایی که به شوق کسی می تپد نیستم ولی فقط در لا به لای کتابهای قصه آن را یافته ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط  آیدا  | 

من واژه ی غریبی به نام عشق را نمی شناسم و فکر می کنم آدمها محکومند به دوست داشتن چیزهایی که در کنارشان هستند .

به عشق های بی سروته امروزی هم اعتقادی ندارم . این خودخواهی آدمهاست که می خواهند صاحب چیزی شوند که فکر می کنند بی نظیر است و خودخواهانه سعی دارند به خود بقبولانند که محبوب هستند همه در گیرودار این زمانه شلوغ دنبال آرامشی هستند که با واژه ای به نام عشق آن را تفسیر می کنند .

بعضی وقتها به هم عادت می کنیم ، به هم دل می بندیم و نگران  می شویم و چشمها به راه آدم هایی که می شناسیم و از ابتدای تولد یاد می گیریم که دوستشان داشته باشیم خیره می ماند .

در این کوره راه آشفتگی دستها نیازمند وجود کسی است ؛ کسانی که ما فقط به این خاطر که کاری برایمان انجام می دهند و به آنها نیازمندیم کنارشان می مانیم و غربت سرد دستهایمان را به آنها می سپاریم .

من تا زمانی که صدای قلبم را نشنوم حقیقت عشق را نمی فهمم . من منکر وجود قلبهایی که به شوق کسی می تپد نیستم ولی فقط در لا به لای کتابهای قصه آن را یافته ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط  آیدا  | 

گرد و خاک تنهایی قلبمو با جاذبه نگاهت زدودی . خونه قلبمو از غم پاک کردی. حالا که زحمت میکشی ، روی اون میز هم یه دسمال بکش.

 

 

دخترها هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشن تو يه چيزي مشتركن....اونم اينه كه همشون ميگن كه با بقيه فرق دارن

 

 

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ... ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ... ويرانه دل ماست که با هرنگه تو ... صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

 

 

اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد ! "فلورانس کندي "...

 

 

روحت شاد و یادت گرامی... . . . . این اس ام اس رو واسه هر کی فرستادم فرداش مرد ... مواظب خودت باش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره.

 

 

اميد بهترين چيزهاو انتظاربدترين چيزها را داشته باش،زندگي يك بازي است وما هيچ كدام تمرين نداريم

 

 

بي تو هر گز نمي توانم بميرم . . . . . پس بيا با هم گور به گور بشيم

 

 

از بس كه از لبانت بوسه هفت رنگ گرفتم از شهد لبانت مرض قند گرفتم...

 

 

مي گن مردهاي مجرد كمتر از مردهاي متاهل عمر مي كنند. اما مردهاي متاهل بسيار بيشتر از مردهاي مجرد آرزوي مرگ ميكنن!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:59  توسط  آیدا  | 

در جلسه امتحان عشق

من ماندم و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف نا گفتنی

و یک بغل تنهایی و دلتنگی ...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود!

در این سکوت بغض آلود

قطعه کوچکی از هوس سرسره بازی می کند !

و برگه سفیدم

عاشقانه قطره اشکم را به آغوش می کشد !

عشق تو نوشتنی نیست ...

در برگه ام ، کنار آن قطره اشک

 یک قلب کوچک  می کشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:44  توسط  آیدا  | 

 آنروز که به تو گفتم دوستت دارم لادن ها تازه از خواب بیدار شده بودند و نسیم عشق تازه جریان گرفته بود . آنروز چشمه اشک تازه جوشیده بود و قلبهایمان پر بود از عطش . همدیگر را کنار دریاچه آشنایی پیدا کردیم . تا صبح زیبای عشق کنار هم به تماشای طلوع بهار نشستیم و بی آنکه بدانیم به هم دل بستیم و در چشمان یکدیگر محو شدیم .

نمیدانم چند روز از تولد غنچه ها گذشته بود که من عاشقت شدم و کدام پرستوی بی آشیانه عشق را زیر گوشم زمزمه کرد .

نمیدانم به کدامین گناه مرا با غربت اشکهایم تنها گذاشتی و از سوسوی غریب کدام ستاره گذشتی . مرا در غار حسرت ها حبس کردی و لطافت کودکانه ام را به باد تمسخر گرفتی از کجا بودی ... کجا رفتی ... نمیدانم . ولی به همین بازی عروسکی زندگی دل می بندم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:40  توسط  آیدا  | 

قرار نبود نیامده بروی ، قرار نبود کسی منتظر دیگری بماند و این انتظار تا ابد طول بکشد . قرار نبود من باشم و تو نباشی این رسم وفاداری نبود که قول و قرارهایمان را از یاد ببری .

تو نیامده بودی که بمانی تو آمده بودی روزهای نارنجی مرا به آشوب بکشانی و تنهایم بگذاری تو رسم عشق را نمیدانی . و من چه ساده با یک دسته گل صورتی تو را آن که نمی باید، دیدم و به تو دل بستم آنچنان که آفتاب گردان به آفتاب و ماهی به دریا .

تو را ناخدای کشتی عشقم یافتم و به تو تکیه کردم نمی دانستم همیشه کسی هست که در غم دوریش بسوزی و از بی وفاییش بنالی .

چقدر روزهای پاییزی بی رحمند و چقدر عاشقان مظلوم و چقدر واژه عشق دستاویز هر کس و ناکس .

ولی من از جنس تو نیستم من با تو پیمان میبندم تا ریزش آخرین برگ پاییزی به انتظارت بمانم هرچند می دانم تو معنای انتظار را نمیدانی .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:38  توسط  آیدا  | 

خصوصیات پسرا ودخترای ایرونی :

یه دختر اگه با دوست پسرشون بهم بزنه دیگه با کسی دوست نمیشه ولی پسره اگه با دوست دخترش بهم بزنه با سه چهارتای دیگه دوست میشه .

یه دختر اگه بخواد هر کاری میتونه بکنه ولی یه پسر حتی اگه بخواد هم نمیتونه .

اگه یه دختر به یه پسر نگاه کنه پسره فکر می کنه خیلی خوشتیپه ولی اگه یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه پسره خیلی بی چشم و رو هستش !

یه دختر همیشه سواری می گیره ولی یه پسر همیشه مجبوره سواری بده !

اگه دخترا دور هم جمع بشن درباره همه چیز حرف می زنن جز پسرا ولی اگه پسرا دور هم جمع بشن درباره هیچی حرف نمی زنن جز دخترا !

دخترا کمتر از پسرا آرایش میکنن موهاشون هم کوتاهتره !

دخترا قبل از ازدواج خوشبخت ترند پسرا بعد از ازدواج !

دخترا زندگی رو در عشق میبینن پسرا در غذا .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:37  توسط  آیدا  | 

همیشه دوست داشتم یه همراه داشته باشم یکی که بتونم باهاش حرف بزنم یکی که خوشگل و با کلاس باشه و همیشه با من باشه خوشحالم که تو رو پیدا کردم  . . . موبایل نازم !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:37  توسط  آیدا  | 

Rek eras erazeb oikey mada hedim lah ilyehk . . . zoor nazan  az tahesh bekhoon!

 

 

 

 

نگاهی آشنا بر یاس کردم تو را در برگ گل احساس کردم خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقی را پاس کردم

 

 

 

 

دعای طلاق :

یا رب این دلبر شیرین که سپردی به منش 

بسکه    ننر   بود    سپردم     به     ننش

 

 

 

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

گذشت اون ایامی که این پایین چیزی نوشته بود !

 

 

 

 

 

میدونی بچه کرگدن و خرس چی میشه ؟

.

.

.

.

.

همیشه که جواب این پایین نیست خودت فکر کن .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط  آیدا  | 

رفته بود هرچی که داشتیم دیگه از خاطر من

کهنه شد   اسم   قشنگت   میون   دفتر من

من فراموش کرده بودم  همه   چیزای  خوبو

اومدی   باز    تازه  کردی  تن   زرد   غروبو

به   عشق   تو   زنده   موندم    منو    کشتی

 دوباره                زنده                 کردی

دوست    داشتم   دوسم   داشتی  منو کشتی

دوباره              زنده                  کردی

آتش   این   عشق کهنه دیگه خاکستری بود

اومدی    وقتی    تو    سینه  نفس آخرین بود

شهر   خاموش    دلم    رو تو  پر آوازه کردی

 

این یکی از ترانه های قدیمی گوگوشه اگر کسی اسم یا آدرس این ترانه رو میدونه لطفا برام پیغام بذاره .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط  آیدا  | 

رفته بود هرچی که داشتیم دیگه از خاطر من

کهنه شد   اسم   قشنگت   میون   دفتر من

من فراموش کرده بودم  همه   چیزای  خوبو

اومدی   باز    تازه  کردی  تن   زرد   غروبو

به   عشق   تو   زنده   موندم    منو    کشتی

 دوباره                زنده                 کردی

دوست    داشتم   دوسم   داشتی  منو کشتی

دوباره              زنده                  کردی

آتش   این   عشق کهنه دیگه خاکستری بود

اومدی    وقتی    تو    سینه  نفس آخرین بود

شهر   خاموش    دلم    رو تو  پر آوازه کردی

 

این یکی از ترانه های قدیمی گوگوشه اگر کسی اسم یا آدرس این ترانه رو میدونه لطفا برام پیغام بذاره .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:35  توسط  آیدا  | 

 

ترکه ماهواره میخره میذاره رو پشت بوم با ماژیک روش می نویسه کولر !

 

 

کرده رو میبرن جهنم روز بعد میان میبینن نیست میرن تحقیق میکنن میبینن کرده همه رو قاچاقی برده بهشت !

 

 

کرده میره مکه کنار کعبه پرده کعبه رو سفت می چسبه میگه خدایا توبه کردم ! دیگه برای ترکا جوک نمی سازم !منو ببخش ! تو همین حال یه ترکه بهش نزدیک میشه میپرسه ببخشید ! قبله کدوم طرفه ؟ کرده میگه خدایا ببین خودش گیر میده ها !

 

 

یه نفر داشته میدویده ازش میپرسن چرا میدوی ؟ میگه : یادم رفته روزه ام میخوام تا یادم نیومده برم آب بخورم !

 

 

معتاده به دختره متلک میگه : چشاش بیشت لباش بیشت تیپش بیشت دختره برمیگرده میگه : گمشو آشغال ! معتاده میگه انژباط شفر .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 22:47  توسط  آیدا  |