ای کاش می دانستی به اندازه تک تک لحظه های سبز باغ محبت دوستت دارم . بهار را به اندازه تو و تو را به اندازه بهار دوست می دارم . بلد نیستم برایت ترانه بسرایم ولی هرچه ترانه دنیاست از چشمانت میخوانم .
آه ، ای ساحل نشین دریای عشق ، بی آنکه بدانم در کنج قلبم جای گرفتی و بی آنکه بدانم تنهایم گذاشتی دلم ساحل نیست که هرچه بر آن بنویسی با نوازش موج پاک شود .
تو را به تک تک اشکهای باران و به دانه دانه ی شبنم های خیس گلبرگهای گل عشق قسم می دهم در این عصر بی کس و غریب مرا با لحظات شوم و فریبنده غروب تنها مگذار .
من بی تو نفس صبح را گم می کنم ، بی تو بال پروازم باز نمیشود دستان گره کرده ام را ببین که چگونه به سویت دراز شده مرا با ترنم نگاهت زندگی دوباره بخش . . .
بتاب مهتاب ! بر دیدگان اشکبار من بتاب امشب دلم پر از بهانه باریدن است .
بتاب مهتاب !
امشب اشکها امانم را بریده اند و بی محابا بروی گونه هایم می رقصند .
بتاب مهتاب !
دلم عجیب تنهاست سنگ صبوری جز شبهای سیاه تنهایی ندارم تو گوش شنوای دردهایم باش . امشب دلم به وسعت آسمان تنگ است .
تو مرا تنها مگذار .
چقدر تنهایی سخت است . چقدر سخت است وقتی میدانی هیچکس به ملاقات چشمان بارانی و دل دردمندت نمی آید .
بتاب مهتاب !
بتاب !
دلم عجیب ماتم دارد .
تو به ناله هایم گوش بسپار ...