قرار نبود نیامده بروی ، قرار نبود کسی منتظر دیگری بماند و این انتظار تا ابد طول بکشد . قرار نبود من باشم و تو نباشی این رسم وفاداری نبود که قول و قرارهایمان را از یاد ببری .
تو نیامده بودی که بمانی تو آمده بودی روزهای نارنجی مرا به آشوب بکشانی و تنهایم بگذاری تو رسم عشق را نمیدانی . و من چه ساده با یک دسته گل صورتی تو را آن که نمی باید، دیدم و به تو دل بستم آنچنان که آفتاب گردان به آفتاب و ماهی به دریا .
تو را ناخدای کشتی عشقم یافتم و به تو تکیه کردم نمی دانستم همیشه کسی هست که در غم دوریش بسوزی و از بی وفاییش بنالی .
چقدر روزهای پاییزی بی رحمند و چقدر عاشقان مظلوم و چقدر واژه عشق دستاویز هر کس و ناکس .
ولی من از جنس تو نیستم من با تو پیمان میبندم تا ریزش آخرین برگ پاییزی به انتظارت بمانم هرچند می دانم تو معنای انتظار را نمیدانی .