دلم براي خنده ها وشيطنتهاي كودكيم تنگ شده است.
دلم براي باغچه،براي گلدانهاي شمعداني و براي پيچك سمجي كه به ديوار چسبيده است تنگ شده است.
دلم براي درخت بادام كوهي كه استوار بر قله كوهي چشمان مسافري را جذب مي كند تنگ شده است.
دلم براي زردي طلوع، قرمزي غروب، آبي دريا و سبزي دشت تنگ شده است.
گاهي بي بهانه آزرده ام كسي را كه نبايد
گاهي بي بهانه مهر نورزيدم به كسي كه بايد
گاهي بي بهانه متلاطم كردم دريايي را كه نبايد
گاهي بي بهانه محبت نكردم به دلي كه بايد
گاهي بي بهانه نگه نداشتم آرامشي كه بايد
گاهي بي بهانه مناجاتي نكردم كه بايد
دلم براي اين دلتنگي ها تنگ شده است.
دلم براي خدا تنگ شده است.
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط آیدا
|