<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> بیا تو ...قشنگه</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/</link>
<description> یه عالمه مطلب جالب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 26 May 2009 08:59:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-166.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://tinypic.info/files/7j95hqorrrgiag5pt60v.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot; http://ali0192.persiangig.com/document/doost%20dashtan.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:59:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=166</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-166.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لباس</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پدر راهنمایی می کرد و پسر در حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می کرد . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جوید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-- زن مثل زعفرونه باید حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-- زن مثل نمد میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل بگیره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;-- زن مثل ……………&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پسر فریاد کشید: مواظب باش داره می سوزه …&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت: خدا به دادم برسه این عزیزترین لباس مادرته!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:50:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=165</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زوج عاشق</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.&lt;BR&gt;وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!&lt;BR&gt;زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:&lt;BR&gt;! چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم&lt;BR&gt;فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !&lt;BR&gt;حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .&lt;BR&gt;مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: &lt;BR&gt;… اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد&lt;BR&gt;! بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه&lt;BR&gt;زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.&lt;BR&gt;فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:50:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پررو</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.&lt;BR&gt;از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.&lt;BR&gt;او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.&lt;BR&gt;در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.&lt;BR&gt;وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.&lt;BR&gt;در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: &quot;عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!&quot;&lt;BR&gt;هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.&lt;BR&gt;وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: &quot;حالا اين مردك چه خواهد كرد؟&quot; &lt;BR&gt;سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.&lt;BR&gt;&quot;بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود.&quot;&lt;BR&gt;تحمل او هم به سر آمده بود.&lt;BR&gt;بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.&lt;BR&gt;وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.&lt;BR&gt;تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.&lt;BR&gt;خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.&lt;BR&gt;مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:48:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاجعه</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر.مي خواهي ازدواج كنيم Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،John&lt;BR&gt;پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه . فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:48:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جا گذاشتیم</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description> گاهی فکر میکنم اونقدر تو زندگی گیر کردم که یادم رفته چرا زندگی میکنم 
و آدمهای اطرافم اونقدر غریبه میشن که گاهی نمیشناسمشون . تو دنیایی که همش خیانت می بینی و دروغ و ریا چه جوری میشه زندگی کرد.
نسل مثلا جوون جامعه شدن یه مشت دختر پسری که اصلا خودشون هم نمیدونن چی میخوان پسرا دنبال دخترا و دخترا دنبال پسران و در عین حال از هم فرارین.
دخترای جامعه من فکر میکنن منتهای خوشبختی دنیا تو برداشتن روسری شونه . و سعی میکنن اونقدر دخترونه رفتار کنن که دل یه پسر رو بدزدن و تو این هدفشون هم مرتبا از هم سبقت می گیرن . 
و پسرهای جامعه میخوان اوقات فراغتشون رو با دخترا پر کنن و آخر سر با یه دختر چشم و گوش بسته از همه جا بی خبر ازدواج کنن . توجیه منطقی رفتارشون اینه که اگه دخترا نخوان اونا هم طرف دخترا نمیرن ولی ای کاش منصف بودن و میدونستن دخترا محکوم به خوب بودن نیستن و گاهی رفتارهایی که از دخترا می بینیم واسه اینه که از این محکومیت وحشتناک به مریم مقدس بودن فرار کنن.
خدای من تو دانشگاهها داره چه اتفاقی می افته
آرایش های عجیب و غریب رفتارهای زننده ای که بعضی ها انجام میدن گاهی آدم رو متاثر میکنه . گدایی توجه حالم رو بهم میزنه .
ما نجابت پسرانه و قداست دخترانه مون رو کجا جا گذاشتیم؟
</description>
<pubDate>Tue, 26 May 2009 08:31:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خدایا کمکم کن هر کسی را دوست ندارم و همیشه ارزش همه را بسنجم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کس از باغ و بهار پنجره برایم گفت دلم را به تاراج نبرد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا به من فرصت بده دوست بدارم و دوست داشته شوم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گاهی به ملاقات دلم بیا به پنجره تلنگری بزن و حتی اشک را به چشمانم بخوان تا تو را صدا کنم که میدانم بسیار فراموشکارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا دل ساده ام را تنها نگذار که بی تو راه را نخواهم یافت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بی تو بهار به قلبم پا نخواهد گذاشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میدانم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میدانم دوستم داری به یادم بیاور دوستت داشته باشم بی هیچ توقعی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدایا من بسیار کوچکم و تو بسیار بزرگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من کوچک را زیر سایه بزرگیت و ذر قلبت همیشه نگهدار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Mar 2009 11:34:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وعشق...</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روی بال پروانه ها کشیدمت توی گوش قاصدکها اسمت را زمزمه کردم تمام قطره ها ی بارن را به یاد مهربانیت بوسیدم و دلم را در حصار نگاهت حبس کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو آن مهربانترینی که معنایت محبت است و صدایت تبسم شاپرک ها که دلم را به بازی گرفته تو عشق را باور کن و من به این تبلور عاشقانه نگاهت سوگند یاد میکنم هیچگاه عشق را جز با تو معنا نکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در میان گلهای صورتی باغچه عشق به انتظارت میمانم و چه بیایی و چه نه دلم را پیشکش قلب آسمانیت میکنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 15:58:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وعشق...</title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روی بال پروانه ها کشیدمت توی گوش قاصدکها اسمت را زمزمه کردم تمام قطره ها ی بارن را به یاد مهربانیت بوسیدم و دلم را در حصار نگاهت حبس کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو آن مهربانترینی که معنایت محبت است و صدایت تبسم شاپرک ها که دلم را به بازی گرفته تو عشق را باور کن و من به این تبلور عاشقانه نگاهت سوگند یاد میکنم هیچگاه عشق را جز با تو معنا نکنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در میان گلهای صورتی باغچه عشق به انتظارت میمانم و چه بیایی و چه نه دلم را پیشکش قلب آسمانیت میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 15:56:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://3490061632.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=fa&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;خدایا، مرا ببخش اگر شعرهایم به عشق تو سروده نشد ، مرا ببخش اگر برای خودم خوشحالی کردم بی آن که به مرغ عشق های زخمی دانه بدهم.از تو مهربان تر کسی را نمی شناسم تا روشنایی هر تیرگی ام باشد. وقتی چتر رحمتت را برای باران گناهانم گشودی ، چقدر شرمگین شدم که تو را فراموش کرده بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خدایا ! از خودم گله دارم. دعاهایم ، نیازهایم ، همه چیز ، خیلی زود از خاطرم می روند ، نمی دانم چرا یادم نمی ماند آنچه امروز در دستم است ، دعای دیروزم بود.چرا از خاطرم می رود زندگی ام دائم در حال تغییر است و اگر داشته هایم را شکر نکنم ، ممکن است فردا در دستم نباشند. پروردگارا ! تو یاری ام کن اینقدر فراموشکار نباشم و به چشم بر هم زدنی زبان به گلایه نداشتن ها نگشایم و کمی شاکرتر باشم.&lt;BR&gt;      &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2009 10:55:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=3490061632&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>3490061632</dc:creator>
<guid>http://3490061632.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
